تبليغاتX
MiadM

۱۳۹۱

به خودم گفتم : برای  آغاز سال ۹۱ یه پست بذارم به رسم تبریک و شاد باش عید. بعد فکر کردم بشینم پشت مونیتور و هر چیزی که به ذهنم رسید بنویسم.  آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند!؟
بیاد دوستان بلاگ افتادم مهسا
ی عزیز  /  ترنم که مدت هاست خبری از او نیست! /  ندای مهربان که مترجم زبان انگلیسی ست و عمرا کسی سن او را بداند.. :.)  /  زری خانم  و دختر نازنین اش  /  دکتر کالیگاری که نیست اما سری به ما می زند شاید!  /  من او که گنگ ترین توصیف مینی مال است  که شنیده ام /  نت فالش که من هم نام دوست دوران دبیرستان اش هستم هنوز.  اینکه سالی خوبی  برایشان آرزو دارم.
در آخر این شعر لورکا به ذهنم رسید. همین و دیگر هیچ.



دریا خندید در دور دست
                                دندان هایش کف و لب هایش آسمان...

 تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
                                        من آب دریاها رو می فروشم آقا..
 پسر سیاه قاتی خونت چی داری؟
                                      آب دریاها رو  دارم آقا..
 این اشک های شور از کجا می آید مادر؟
                                      آب دریاها رو من گریه می کنم آقا..

دل من و این تلخی بی نهایت! سرچشمه اش کجاست؟
                                       آب دریاها سخت تلخ است آقا..

دریا خندید در دور دست
                                دندان هایش کف و لب هایش آسمان...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 4:24 AM  توسط میعاد ماجدی  | 

شهر زیبا

زن به سمت پنجره رفت و از پنجره به شهر خیره ماند. مرد که پاهایش توان ایستادن نداشت صندلی را زیر پایش کشید و نشست. گفت: خنده داره! سخت کار میکنی و هر کاری که لازمه انجام میدی برای اینکه از اینجا بری ، وقتی که آخرین شانس رو برای رفتن پیدا می کنی اونوقت دلیلی پیدا میکنی برای موندن.

زن به بچه ای که در شکم  داشت فکر کرد. نگاهش جایی در هیاهوی شهر گم شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/24ساعت 0:50 AM  توسط میعاد ماجدی  | 

بدترین مرگ ها...

احتمالا رمان " درخشش " نوشته ی استیون کینگ را خوانده اید یا اگر نه فیلمی که کوبریک براساس این کتاب را ساخته ، دیده اید. جک نیکلسون همواره همان جمله ی همیشگی را تایپ می کند و نمی تواند متن اش را شروع کند ، و سپس این وضع به آن قتل های با تبر می انجامد. مردم اغلب فراموش می کنند که این رمان در اصل درباره ی بن بست ذهنی نویسنده است. نگارنده فکر می کند وحشت حقیقی در واقع نقطه ی مقابل این است: این که مجبور باشید یک سر بنویسید یا کاری را مداوم انجام دهید. این به گمان من وحشتناک تر از بن بست نویسنده است. حتی زندگی با تمام فریبندگی اش آنگاه که سخن از جاودانگی در میان باشد به وحشتی ناشناخته بدل می گردد. چنان که گفته اند: " بدترین مرگ ها نمردن است. "

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/05ساعت 1:48 AM  توسط میعاد ماجدی  | 

دست ناپیدا

فکر می کنم اگر به زندگی ام از دیدگاهی فرجام شناسانه نگاه کنم دست ناپیدای تقدیر را خواهم یافت. به نظرم این موهبتی در جامه ی مبدل بوده است. سال ها پیش که کم سن و سال تر بودم چیزی درباره ی یک خادم کلیسا خواندم – همان کسی که دستیار کشیش محسوب می شود. داستان جالبی بود درباره ی کسی که بیست سال تمام در کلیسا خدمت کرده بود اما یک دفعه از طرف مقامات کلیسا دستور می رسد که کلیسا حق استخدام هیچ بی سوادی را ندارد. کشیش می فهمد که این خادم بی سواد است و می گوید: " خیلی متاسف ام ولی باید اخراج ات کنم ، دیگر نمی توانی این جا بمانی " . او عصبانی می شود و به سمت خانه راه می افتد و می خواهد سیگار بخرد ، ولی می بیند که در مسیر طولانی کلیسا تا خانه هیچ سیگارفروشی ای نیست. پس با اندک پس اندازش یک سیگارفروشی باز می کند و با سوداش دکان دیگری باز می کند ، و باز یکی دیگر ، تا آن جا که پس از چند سال ثروت مند می شود. آن وقت به خاطر ثروت هنگفتی که به هم می زند به بانک می رود تا حساب باز کند و در آنجا با رئیس بانک ملاقات می کند. وقتی رئیس می فهمد که او نمی تواند فرم ها را پر کند یا نام اش را پای امضایش بنویسد ، با تعجب می گوید: " خدایا، با بی سوادی ات این همه پول در آورده ای؛ ببین اگر سواد داشتی چه می شدی. "  مرد پاسخ می دهد: " دقیقا می دانم چه می شدم: یک خادم بی چیز و مفلوک در کلیسا. "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/02ساعت 1:23 AM  توسط میعاد ماجدی  | 

قال پیراندلو (ع)

برخی از آدم ها که تو هرگز نمی فهمی چرا این گونه اند: کاملا ناگهانی و بی هیچ دلیلی با چشمانی حیرت زده به تو خیره می شوند ؛ یا با دیدنت ریشخندت می کنند ، و ترا به سخره می گیرند ؛ یا رویشان را بی خود و بی جهت  از تو بر می گردانند و به تو پشت می کنند و تو می اندیشی: « آیا دیوانه اند؟ » اما یک بار کسی به من گفت که در مورد من چگونه فکر می کرده است و چرا با من چنین رفتاری داشته است. آن شخص خود من بودم و طبعا حق را به او دادم!

(از یادداشت های روزانه لویچی پیراندلو)

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/03ساعت 3:23 AM  توسط میعاد ماجدی  | 

حسادت یا چیزی شبیه به آن

نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می چشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می کنم که شاید این چیزی موروثی ست که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است. تاریخ سراسر سرکوب و بی عدالتی ، که شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است که مرا این طور پست و سیاه می کند که مدام به من نهیب می زند که « تو هیچگاه پیش نرفتی» ، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی. نمی خواهم خودم را نمادی یا نماینده ای یا نمایانگری از قوم و قبیله ی خود بدانم ، از این مملکت ، یعنی از این جامعه ای که من مدام می خواهم از آن فرار کنم . . . البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است ، چیزی که به هر حال آنجاست و نمی توان آن را کتمان کرد.  . . .
حالا در این میان ، هی می خواهم زور بزنم به فردیت راستین خود ، آنطور که علما می فرمایند برسم. فردیت من چی است؟ کجاست؟ چگونه می توان صاحب فردیت شد؟ خصوصیات اش چیست؟ بخصوص ، و بخصوص ، بخصوص در جامعه ای که مدام . . . نوعی جهالت موروثی بر آن حاکم بوده که میزان تساهل و رواداری اش نسبت به هر حرکت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می کند؟
شاید به خاطر همین عقب افتادگی و دوری از «ساحت آزادی» ست که این طور حسود شده ام . . . بدی اش این تلخی بدمزه و سنگین و لزجی ست که روی روح و روان آدم می نشیند . . .

پ . ن: این پست ، دو پاراگراف نخست از کتاب " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی " نوشته ی داریوش مهرجویی ست.
بخش های نقطه چین شده ، اعمال نظر شخصی ست روی متنی که در این وبلاگ منتشر می شد. برای آنکه از ساحت آزادی نداشته دور نشویم این حق را برای کسانی که خواهان خواندن متن کامل(این دو پاراگراف)هستند در ادامه ی مطلب قائل می شویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت 5:46 AM  توسط میعاد ماجدی  | 

یکی بود یکی نبود

حالا می فهمم چرا اول قصه ها با این جمله آغاز می شود: یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده  است. یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود: یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن نبودیم که برای بودن یکی ، یکی را نیست کنیم .  از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار بودنمان وابسته به نبودن دیگریست . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد. حتی برای زیستن .  و این هنری ست که خوب آموخته ایم .
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/01ساعت 3:32 PM  توسط میعاد ماجدی  | 

پیرمرد فقیر

پسرک کفش های پیرمرد را بهتر از مشتری های دیگرش تمیز کرد. شاید برای اینکه حرف مهمی را می خواست بزند. پیرمرد از روی صندلی بلند شد و به کفش های واکس خورده اش خوب نگاه کرد. از جیب جلیتغه اش دو سکه بیرون آورد و به پسرک داد. گفت : « یکی برای واکس یکی برای اینکه کارت رو هر روز بهتر از روز قبل انجام می دی. » پسرک بی مقدمه سر صحبت را باز کرد. « می خوام مثل شما ثروتمند بشم. » پیرمرد عصای اش را از کنار صندلی برداشت و با کمک آن کمی صاف تر ایستاد. گفت: « من ثروتمند نیستم پسرم! من یه پیرمرد فقیرم که پول داره. این دوتا یکی نیستن. »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 0:35 AM  توسط میعاد ماجدی  | 

سه قطعه در شرح واقعه ای بی بازگشت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/23ساعت 2:59 PM  توسط میعاد ماجدی  | 

عیدانه

وقتی احسن الحال من این است

شاید بهتر است
                       امسال
                       کنار سفره ننشینم.
..


پ . ن : عید همگی مبارک باشد. امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید.


:.)  کاریکاتور از مانا نیستانی


+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/28ساعت 4:45 AM  توسط میعاد ماجدی  |