۰۶ / ۱۰ / ۱۳۸۸
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند . . .
زندانی شماره ی هیچ
روزی نیست که به او و مرگ اش فکر نکنم. دو دست اش در دو دست یک سرباز بود ، دو پايش در دو دست سربازی دیگر. چشمان اش نیمه باز بود و سرش از گردن نحیفی آویزان.
.
رضا دو روز تمام با هیچکس حرف نزد. حتی نان و حلوایش را هم نخورد. روز سوم بلند شد و در چهره ی همه ی ما نگاه کرد. گفت: " اینا رو می گم که اگه از این خراب شده زنده بیرون نرفتم شما به همه بگین با چه کثافتایی طرفن. اسم من رضاست ، رضا کرامتی. دو شب پیش ما رو از اینجا بردن تو محوطه. نمی دونم چند نفر بودیم. چشام بسته بود. بالای چهار پایه وایسوندنمون. طناب رو انداختن دور گردنم. پاهام می لرزید. تمام مدت گریه کردم. یک ساعت شد - شایدم بیشتر - نمی دونم. یکی شون گفت اشهدتون رو بخونین ، اینجا آخر خطه. جیغ زدم: مگه شما انسان نیستین؟ چرا شکنجمون میدین؟ اگه می خواین اعدام مون کنین این کارا برا چیه؟ "
رضا سکوت می کند و به کف سیمانی بند خیره می شود. جایی میان پاهای من. ادامه می دهد: " از بالای چهار پایه انداختنم زمین ، اینقدر با چکمه هاشون زدن تو شکمم که خون بالا اُوردم. از شدت درد نمی تونستم نفس بکشم. یکی شون گفت: مصطفوی ببر این مادر جنده رو حاملش کن تا بفهمه دهنش رو هر جا باز نکنه. دو نفر زیر بغلم رو گرفتن. رو زمین کشیدنم. نمی تونستم راه برم. تو راهرو یکی شون گفت: از این خراب شده برم بیرون فامیلمو عوض می کنم. "
رضا عینک شکسته اش را بر می دارد. اشک های مردانه اش را بی صدا پاک می کند. جوری حرف می زند انگار با خودش در آینه صحبت می کند. " به شکم خوابوندنم روی میز. پاهام رو زمین بود. یکی شون دستامو به پایه های میز دستبند زد. اون یکی دکمه ی شلوارمو باز کرد و کشیدش پایین ، کثافتا... " رضا چشم هایش را می بندد. میگوید: " یکی شون به اون یکی گفت شیشه نوشابه رو بیار. " این آخرین جمله رضا بود. آخرین جمله تا آخرین روز که دیدمش. او مثل یک تخته سنگ بر جای ساکن ماند و 67 جفت چشم به کف سیمانی بند ذل زدند.
.
سیل جمعیت دست مرتضی را از دستم بیرون می کشد و با خودش می برد. لباس شخصی ها با موتور به جمعیت هجوم می آورند. از دور صدای شلیک می آید. مردم شعار می دهند. فرار می کنم و در یکی از کوچه ها می دوم. نفسم بالا نمی آید. پاهایم سست شده. روی زمین می نشینم. – مرتضی کجاست؟ - کسی از انتهای کوچه فریاد می کشد: " برین تو خونه ها ، دارن میان... "
پسری خم می شود تا کمکم کند. با نگاه به او می فهمانم که نمی توانم بدوم. بلندم می کند و به کوچه ای می دویم که در آن انتظارمان را می کشند.
.
مینی بوس صندلی ندارد. روی شکم خوابیده ایم و دست هایمان از پشت بسته است. جایی را نمی بینیم. دستگیرمان که کردند تی شرت پسرها را روی سرشان کشیدند و مقنعه ی مرا روی سرم چرخاندند.
.
با خود مرور می کنم. چهره ها ، اسم ها ، شماره ها و اعداد را. نام ها و نشان ها را. 67 نفر هستیم در بندی به طول 19 و عرض 7 قدم. 5 روز پیش با مینی بوس از یک جاده ی خاکی – کیلومترها دورتر از تهران – به اینجا آورده شدیم. 26 نفر بودیم که در یک کانکس 7 در 5/1 متری به جمع 13 نفر دیگر اضافه شدیم. روز اول دو نفر مردند و روز دوم یک نفر دیگر. هر سه پسر بودند. کسی اسم شان را نمی دانست. سربازها از دو دست و دو پا بلندشان کردند. روز سوم به بند بزرگتری منتقل شدیم که 31 نفر در آنجا ساکن بودند ، با 2 نورگیر در بالاترین جای دیوار چسبیده به سقف. با رضا همانجا آشنا شدم. دانشجوی انصرافی دانشگاه تهران – که در راه خانه – بعد از مراجعت به سفارت ایتالیا برای اخذ پناهندگی توسط مردانی سیاه پوش ربوده شده بود. رضا چاق است. تپل و عینکی. شادی وکیل است و فعال حقوق بشر. روزی دو یا سه تنگ آب می دهند، که به همه نمی رسد. یک تکه نان که چیزی شبیه حلوا روی آن مالیده اند ، روزی فقط یک وعده. خبری از دستشویی تا روز سوم نبود. سه بار در حضور دیگران در بند ادرار کردم و یک بار مدفوع. از بندهای دیگر خبری ندارم.
.
فکرت رهایم نمی کند. لب هایت را به یاد می آورم در اولین روزی که به من لبخند زدند ؛ در اولین روزی که از عشق سخن گفتند ؛ در اولین روزی که مرا به نام خطاب کردند. و من با نخستین نگاه تو آغاز شدم مرتضی.
.
دست هایم را تنگ به سینه گرفته ام. پشت به دیوار نشسته ام ، پاهایم را جمع کرده ام و گریه می کنم. چشم بندم را باز می کند و من چهره ی مردی را می بینم که به سفیدی سینه و جایی میان ران هایم نگاه می کند. مردی که از دو سرباز خواست تا اتاق را ترک کنند. مردی که دید یک زن گریه می کند و از بکارت اش سخن می گوید ؛ با این همه او را عریان کرد. مردی که دستش را زیر بغل های عشق مرتضی زد ، او را روی میز خواباند و شکاف اندامش را به حجم آلت اش از هم گشود.
.
شادی پرسید: وقتی آوردنتون اینجا مشخصات کسی رو ثبت کردن؟
67 نفر جواب منفی دادند. شادی گفت: این یعنی کسی خبر نداره ما اینجا زندانی هستیم. یعنی زنده و مرده بودن ما براشون مهم نیست. هر بلایی می تونن سرمون بیارن چون وجود خارجی نداریم. به عنوان یه موجود زنده به اندازه ی درختای چنار خیابون ولیعصرم ارزش نداریم که شهرداری آمارشون رو داره و براشون پلاک و شماره صادر کرده. زندانی که شماره نداشته باشه هیچی نیست.
کسی از دریچه ی نیمه باز بند داخل را نگاه می کرد. شادی آرام و شمرده شعری خواند: هرگز از مرگ نهراسیده ام / اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود / هراس من – باری – از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد /
چند دقیقه بعد دو سرباز و یک درجه دار وارد بند شدند. آنها شادی را با خود بردند و دیگر کسی از او خبری نشنید.
پ . ن : با یاد برادران و خواهران مان.
زنان در کنار مردان
روحی که پشت پنجره تنها ماند
لکه ی سفید بزرگ
احساس سرما می کنم. شيشه را بالا می کشم و بخاری ماشین را روشن می کنم. چیزی نگذشته که کسی با انگشت به شيشه می زند. چیزی می گوید که نمی شنوم. دقت می کنم از حرکت لب هایش متوجه می شوم که درباره سرما و اینکه گرسنه است چیزی می گوید. یاد جمله ای از نیچه می افتم که بدترین خصلت انسان ترحم است. شیشه را پایین می کشم و هزار تومان کف دست اش می گذارم. چراغ سبز می شود. حرکت می کنم. احساس سرما می کنم. بخاری را خاموش می کنم و شیشه را پایین تر می کشم. خسته ام از سلامتی و روزی 12 ساعت کار کردن و اینکه هر روز به خانه که می رسم باید زنگ را بزنم ، سلام کنم و تو جوابم را بدهی و بعد بگویی: " مگه کلید نداری! چرا زنگ می زنی؟ " و من مثل همیشه عاشقانه جواب بدهم: " می خواستم تو در رو برام باز کنی... "
به خانه که می رسم زنگ می زنم و کسی جواب نمی دهد. کلید را در قفل می چرخانم و از پله ها بالا می روم.در آشپزخانه چراغ را روشن می کنم. روی یخچال نوشته گذاشتی ای که: " من خونه ی لیلام ، شامت تو ماکروفره خوردی بیا دنبالم " .
غذا را گرم می کنم. میل ام نمی رسد و غذای گرم شده را در یخچال می گذارم. کت ام را می پوشم. در آينه قدی به خودم نگاه می کنم. عینکم را بر می دارم و به لکه ی سفید بزرگی که چهره ام است خیره می شوم. چشمانم اشک می زند. احساس بدی دارم چیزی شبیه سرما خوردگی.
آهی از سر نتوانستن
گلويم خشک شده ، نمی توانم حرف بزنم. به آشپزخانه می روم. لیوان را از زیر شیر پر می کنم و سر می کشم. می پرسم: " چرا !؟ " جواب می دهد: " می خواستم حالت رو بگیرم " ، آه می کشم جوری که از پشت تلفن صدایم را نشنود... بعد به چند قطره آبی که ته لیوان باقی مانده خیره می شوم و فکر می کنم که هر چقدر هم بخواهی نيمه ی پر لیوان را ببینی قدرت کتمان کردن نيمه ی خالی اش را نداری.
وقايع نگاری پنج شنبه 5 شهريور
يک شاخه گل سرخ می خرم. ياد يکشنبه ها می افتم. کافه اسپرسو و ميز هميشگی ، دو فنجان چای و يک بشقاب بيسکويت و اينکه اینقدر خيره نگاهت می کردم که چشمان ام اشک می زد و وقتی پلک ها را می بستم باز هم می ديدمت...همانطور که نور آفتاب روی چشم ثبت می شود وقتی پلک ها را می بندی و ديگر آفتابی در کار نيست.
باران آهسته شروع می شود. بوی خيس خاک زير دماغم می زند و مستم می کند با اين همه از باران متنفرم مرا ياد روزهای گذشته می اندازد. کت ام را روی سرم می کشم و راه می افتم.
به کافه اسپرسو که می رسم باران بند آمده و باد سردی می وزد. وارد که می شوم پشت ميز هميشگی ام دختر تنهايی نشسته و کتاب می خواند. پشت ميز ديگری می نشينم و شاخه گل را روی ميز می گذارم. خسته ام ، سرم را روی دست هايم می گذارم و چشم هايم را می بندم.
" ببخشيد آقا...آقا... !؟ " شانه هايم تکان می خورد.سرم را بالا می آورم.گارسون روبه رويم ايستاده و چيزی می گويد که من نمی شنوم. به خودم می آيم ، متوجه می شوم که چيزی درباره اينکه ديگر به اين کافه نيايم می گويد... می پرسم چرا!؟ جواب می دهد که کافه چی خسته شده از بس اينجا می آئيد و ساعت ها می نشينيد ، چيزی سفارش نمی دهيد و بدون اينکه چيزی بگوييد شاخه گلی روی ميز می گذاريد و می رويد.
از کافه بيرون می آيم.سرفه می کنم ، يک هفته است که مريض ام. به فکر می افتم به دکتر بروم اما ياد تو امان ام نمی دهد. از گل فروشی يک دسته گل سرخ می خرم و راه ام را به خانه کج می کنم.
به آپارتمان که می رسم از دور به بلندی اش نگاه می کنم ، می ترسم و فکر می کنم که من در کجای این شبکه ی فولاد و بتن ساکن ام... نامه هایم را از صندوق پستی بر می دارم. آسانسور خراب است. مثل يک هفته گذشته پله ها را می شمارم و بالا می روم. ميان راه نفسم می گیرد ، می نشينم و به نرده ها تکیه می دهم. اسامی نامه ها را مرور می کنم.
کليد را در قفل در می چرخانم و وارد می شوم. دسته گل و نامه ها را روی ميز می گذارم و با کفش روی کاناپه دراز می کشم. خوابم می برد... ساعتی بعد بيدار می شوم ، همه جا تاريک است. پنجره قابی ست از شهر با نقاط نورانی... چراغ ها را روشن می کنم و قاب پنجره تغيير می کند. اين بار مردی خميده در يک خانه ی خالی ، تنها ايستاده و به خود نگاه می کند. ساعت هشت و نيم است.
۲۵-
ساعت هشت و نيم است.چراغ ها را خاموش می کنم.انگار کسی چيزی می گويد و من نمی شنوم.در خانه را که می بندم یادم می افتد که دسته گل را فراموش کرده ام.کليد را در قفل می چرخانم و وارد می شوم ، ناخودآگاه ياد این جمله * می افتم : " چقدر کليد در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه ی تاريک... " . دسته گل را از روی ميز برمی دارم.
يک هفته می شود که آسانسور خراب است.در اين يک هفته سی چهل بار پله ها را شمرده ام چه هنگام بالا رفتن چه هنگام پايين آمدن ، هر بار هم به عدد جديدی رسيده ام که نمی دانم کدامشان صحيح است.مهم نيست ، می شمارم که به تو فکر نکنم.يک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ...
مهتابی پارکينگ نيم سوز شده مدام خاموش و روشن می شود.به ماشين که می رسم خودم را در انعکاس شيشه برانداز می کنم.زير چشم هايم گود افتاده ؛ دکمه باز مانده ی پالتوام را می بندم ، شال گردنم را گره می زنم و سوار می شوم.يک ساعت تا تو مانده...
يک ساعت نشده می رسم.ناتور روزهاست که از ديد زدن من خسته شده ، نيم نگاهی به من می کند مثل هر صبح که به سنگ قبرهايی نگاه می کند که موظف است رويشان آب بريزد. دسته گل را درست روی سينه ات می گذارم دو ضربه پای سنگ قبرات می زنم و رو به روي ات می نشينم.به اسمت خيره می شم و حروف اش را هجه می کنم...تاريخ تولد و مرگ ات را از هم کم می کنم. مثل هميشه جواب يکی ست. منفی بيست و پنج .
پ . ن : * جمله ای از غزاله علیزاده
ترانه در آينه
به خودم تشر می زنم که نه ... اين طور نيست ! مگر می شود يک صبح از خواب بيدار شوی و بی هيچ دليل خواستی گريه کنی!؟ اما صبح دوشنبه 19 مرداد ماه 1388 دقيقا اين اتفاق افتاد! درست زمانی که به خودم در آينه نگاه کردم با اشک هايی مواجه شدم که انتظار ديدنشان را نداشتم.با اينکه غرق خواب بودم چشمهايم سرخ شده بود و تصويرم در آينه گريه می کرد.دست به گونه هايم می کشم ، خشک است! خودم را از آينه دور می کنم.
سر ميز صبحانه تمام حواسم به انعکاس چهره ام در شيشه ميز است.مادر ليوان شيرموز را جلويم می گذارد و می گويد: " چته...خواب بد ديدی؟ " جواب نداده شيرموز را سر می کشم و باز به چهره ام نگاه می کنم.اشک ها سرجايشان هستند ، چشم هايم هم تغييری نکرده! کمی بعد با اين فکر که امروز می تواند بهترين روز زندگی يک انسان باشد خانه را به سمت محل کارم ترک می کنم. بين راه متوجه نگاه های رهگذران می شوم.دست به گونه هايم می کشم مبادا..... خشک خشک است! جلوی فروشگاهی که شيشه ای بلند دارد می ايستم و به تصويرم خيره می شوم. چهره ام غرق در اشک است! در همان حال چشم هايم را می بندم و دستم را دوباره روی گونه هايم می کشم...خشک است! چشم هايم را که باز می کنم جا می خورم تصويرم درهيبت مردی با شمايل يک فروشنده تغيير شکل داده و با چشمان متعجب به من نگاه می کند! ديگر از اشکها خبری نيست...
با ضربه ای که مرد به شيشه می زند و دستی که در فضای خالی کنار سرش می تاباند به خود می آيم که تصوير بايد فروشنده مغازه باشد نه هيبت تغيير شکل داده ی من... - خودم را به نفهمی می زنم - بی توجه پر روسری ام را در انعکاس شيشه تراز می کنم و انگار که کسی مرا نديده به راه خود ادامه می دهم.
پشيمان می شوم که چرا پياده آمدم؟چرا مثل هر روز با آژانس نرفتم؟يا مثل آن روزها که حال و حوصله دارم و در محدوده طرح ترافيک نيستم با ماشين نيامدم؟بی فايده است...
نگاه رهگذران در چيزی ميان ترديد و اطمينان در تلاطم است. کم کم به شک می افتم که شايد نگاه ها مثل هر روز باشد نه برای خاطر اشکها... در فکرم که دختر نوجوانی توی سينه ام می آيد و می گويد: " ببخشيد،شما خانم عليدوستی هستيد؟ " با سر تاييد می کنم و ادامه می دهد: " ترانه!؟ " با لبخند جواب مثبت می دهم.بغل ام می کند و محکم می بوسدم.قلم و کاغذی به دستم می دهد " ميشه اينجا رو امضاء کنيد؟ " برگه را می گيرم و زيباترين امضاء عمرم را می زنم.ادامه می دهد: " ميدونم سرتون خيلی شلوغه،مزاحمتون نمی شم.فقط بدونيد که خيلی دوستون داريم... " برگه را به دستش می دهم. با لبخند بدرقه ام می کند.
به مقصد نرسيده آينه آرايشم را از کيف بيرون می آورم و چهره ام را چندبار ورانداز می کنم.از اشکها خبری نيست ، ولی چشم هايم هنوز قرمز است.
به لوکيشن که می رسم منشی صحنه از دور برايم دست تکان می دهد و به سمت ام می آيد مثل هميشه پر انرژی و آماده با اين تفاوت که امروز رنگ روسری اش سبز است. سلام می کند و با لبخند جواب اش را می دهم.می گويم: " مونا چشام قرمزه؟ " با تعجب به چشم هايم خيره می شود و می گويد: " نه...! " به روسری و قسمتی از مانتوام دست می کشد.می گويد: " چرا لباست خيسه؟ چيزی شده ترانه؟ " لبخند به لب جواب می دهم : " چيز مهمی نيست... خُش ميشه... " .
پ . ن : چند روز پيش مطلبی در spotlight خواندم با عنوان اعترافات ترانه که از خواندنش شوکه شدم.اينقدر صداقت و راستی و مهر و محبت در نوشتن يک وبلاگ و در مقابل آن برخوردها و کامنت ها!؟ حاصل اش اين نوشته شد.
مرگ من
مرگ من در دو مرحله اتفاق افتاد.مرحله ی اول اش مربوط به زمانی بود که ماه ها با يک پريشان حالی شخصی دست و پنجه نرم می کردم.مدتی بعد به پيشنهاد يکی از دوستان نزديک برای خارج شدن از اين وضعيـت در مغازه کوچکی که داشت مشغول به کار شدم.
فروشندگی را خوب می دانستم اما اين بار به چيزی بيش از اندکی لبخند و خوشرويی نيازی نبود.تنها کار مشخصی که داشتم کرايه فيلم و البته هفته ای دو بار طی کشيدن مغازه بود.مشتری ها محله ای بودند و هر روز چهره هايشان تکرار می شد و اين تکرار تنها چيزی بود که تا روز مرگ ام مرا آزار داد. همه چيز به رخوت گذشت تا عصر روزی که وارد مغازه شد ، خود را به پيشخوان رساند و به گرمی سلام کرد.جواب را به سردی دادم تا شايد التهابی که از حضورش در من موج گرفته بود به چشم نيايد. از من خواست فيلمی را که در دست داشت به گونه ای رايت کنم که دستگاه خانگی شان پخش کند.فيلم را تست می کنم.فرياد مورچگان محسن مخملباف است!
کامپيوتر را روشن می کنم.می گويم که رايت حدود نيم ساعت وقت می برد با خشرويی تاکيد می کند که منتظر می ماند و خود را با عنوان کتاب های جيبی داخل ويترين سر گرم می کند و من که سر از آب برآورده ام خود را با کتابی مشغول می کنم نکند با نگاهی آزرده اش کنم.داستان کوتاهی را انتخاب می کنم: " رويای آدم مضحک " نوشته ی داستايوفسکی.صفحات را ورق می زنم و بی توجه از خطی شروع به خواندن می کنم.
مدتی گذشت تا روی کلمه ای متوقف بمانم نگاهی به سطرهای خوانده شده بياندازم و حجم تقريبی آنها را حدس بزنم. حدود سی خط که شش پاراگراف را تشکيل می داد. اما آنچه وادارم کرد که سطرها را مرور کنم محتوای پيچيده ی آنها نبود ؛ برعکس...اين بود که چيزی از محتوای داستان يادم نمانده بود! به اين نتيجه رسيدم که کلمات را يکی در ميان خوانده ام و تنها خط افقی سطرها را با چشم دنبال کرده ام.
سنگينی نگاهش را احساس می کنم.سرم را بالا می آورم.نفس ام را حبس می کنم و بار ديگر در آبی بيکران اش غرق می شوم و با هر موج از اوج به زير می آيم... با متانت خود را به جنس های داخل ويترين سرگرم می کند.از نو سطرها را در خط های افقی دنبال می کنم با اين همه تمام حواسم به اوست و عطر حضورش ، منتشر در فضا.
دومين مرحله ی مرگ ام درست مربوط به زمانی ست که هزينه رايت را پرداخت ، خداحافظی کرد و در نور خود ظلمت مرا برای هميشه ترک گفت.روزها گذشت و در ازدحام چهره های مکرر ديگر او را نيافتم.چند هفته بعد کليدهای مغازه را تحويل دادم و در پاسخ اينکه چرا...!؟ مهملات بافتم.نگفتم که دليل اش اميدی ست که هر روز با ورود هر مشتری نااميد می شود.نگفتم که روزهاست از مرگم می گذرد و اجزاء بدنم در حال تجزيه شدن است.